لوگو
يكشنبه 18 بهمن 1394 | 28 ربيع الثاني 1437

نمایش محتوای شبهه

خواستگاري علي(عليه السلام) از دختر ابوجهل

v     غلام رسول محسني
از خواستگاري، در لغت عرب، به «خِطب» تعبير شده است: «والخِطبة بطلبة المرأة»؛ «قدم براي خواستگاري».[1]«الخطبة طلبة المرأة لزواج».[2]«الخطبة بكسر الخا، طلب النكاح»؛ «خطب به كسر «خا»، درخواست ازدواج است».[3]در قرآن كريم نيز يك مورد به آن اشاره شده است: (وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ... مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ) (بقره: 235).
ضرورت و اهميت موضوع
با توجه به جايگاه امام علي(عليه السلام) ميان مسلمانان از جهات علمي و عملي و سابقه درخشان او در گسترش اسلام و فرهنگ اسلامي، دشمنان اهل بيت:، به ويژه نواصب و وهابيت، براي نقض اين جايگاه، روايات جعلي ساخته و پرداخته بني‌اميه را نقل و گسترش مي‌دهند.
آنان در اين زمينه به حديث جعلي خواستگاري امام علي(عليه السلام) از
دختر ابوجهل اشاره مي‌كنند و مي‌گويند امام علي(عليه السلام) از دختر
ابوجهل خواستگاري كرده است و با توجه به جايگاه و منزلت
فاطمه زهرا(عليها السلام) نزد پيامبر(صلي الله عليه و آله)، بي‌ترديد اين خواستگاري، مصداق
اذيت فاطمه(عليها السلام) و پيامبر(صلي الله عليه و آله) تلقي مي‌شود. بنابراين، ضروت دارد به اين موضوع از زواياي مختلف پرداخته شود. و به شبهات وهابيت در اين‌باره پاسخ گفته شود.
تبيين موضوع در انديشه اسلامي
از آنجا كه بني‌اميه و همفكران آنها نتوانسته‌اند فضايل علي(عليه السلام) را بپذيرند، درصدد برآمدند تا از هر راه ممكن شخصيت حضرت علي(عليه السلام) را از نظر افكار عمومي، كوچك جلوه دهند.
از طرف ديگر، بعد از رحلت پيامبر(صلي الله عليه و آله) مصاديق احاديث
آن حضرت(صلي الله عليه و آله) مربوط به آزار و اذيت حضرت زهرا(عليها السلام)، در جامعه مشخص شد. ازاين‌رو براي تحريف افكار عمومي احاديثي را
جعل كردند كه مصداق حديث «من آذاها» را حضرت علي(عليه السلام) معرفي مي‌كرد. احاديث مربوط به خواستگاري علي(عليه السلام) از دختر ابوجهل از اين دسته است.
پيش از بيان اصل حديث و بررسي آن، مناسب است ابتدا به جايگاه امام علي(عليه السلام) در اسلام و نيز شخصيت ابوجهل اشاره‌اي كنيم.
پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله)، علي(عليه السلام) را داناترين مردم معرفي كرده[4]همچنين پيامبر(صلي الله عليه و آله) از علي(عليه السلام) به اولين مسلمان، نخستين مؤمن ياد كرده
است.[5]پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: «علي(عليه السلام) اول كسي است كه در حوض بر
من وارد مي‌شود».[6]همچنين فرمود: «او اولين مسلمان از اصحاب
من است».[7]
افزون بر بيان پيامبر(صلي الله عليه و آله)، علي(عليه السلام) از كودكي تحت تربيت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) بود و در خانه آن حضرت زندگي مي‌كرد؛ چنان‌كه خود فرمود:
در اوايل زندگي با پيامبر(صلي الله عليه و آله) تنها من از سيره عملي آن حضرت آگاه بودم و مي‌دانستم كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) در غار حرا براي عبادت و راز و نياز مي‌رفت؛ تا اينكه در آنجا به پيامبري مبعوث شد.[8]
اما ابوجهل (عمرو) در سال 554م. به دنيا آمد.[9]پدرش هشام، از اشراف مكه بود و بر بني‌مخزوم، شاخه‌اي از قريش رياست داشت. مادرش اسماء، دختر مخربة بن جندل حنظلي، از بني‌تميم بود.[10]نگهداري پيمان‌نامه قريش براي تحريم بني‌هاشم و مسلمانان را او و خواهرش جلاس (ام جلاس، خاله ابوالحكم) بر عهده داشت.[11]گفتني است، ابوجهل را به مادرش نيز منسوب كرده و ابن حنظليه ناميده‌اند؛ زيرا مادرش از طايفه حنظلي بوده است.[12]
ابوجهل با آغاز رسالت پيامبر(صلي الله عليه و آله) براي جلوگيري از اشاعه اسلام، اقدامات بسياري را انجام داد؛ به طوري كه اعمال او، شأن نزول شماري از آيات قرآني دانسته شده است.[13]با توجه به سابقه او در نفي برتري بني‌هاشم بر ساير تيره‌هاي قريش، او سخنان و اعمال پيامبر(صلي الله عليه و آله) را اقدام بني‌هاشم براي سروري بر قريش مي‌پنداشت كه نتيجه‌اش كاهش قدرت ديگر اشراف مكه، از جمله خود او بود.[14]ازاين‌رو بيش از ساير مشركان با پيامبر(صلي الله عليه و آله) دشمني مي‌ورزيد.[15]
تلاش ابوجهل در قطع رابطه قريش با بني‌هاشم[16]، مانع شدن حمايت ابولهب از پيامبر(صلي الله عليه و آله) بعد از مرگ ابوطالب و نيز طراحي توطئه ناموفق قتل پيامبر(صلي الله عليه و آله) با مشاركت طوايف مختلف را مي‌توان مهم‌ترين اقدامات وي عليه پيامبر(صلي الله عليه و آله) دانست. البته مسلمانان نيز از شدت عمل و كينه‌توزي وي در امان نبودند.[17]
پيامبر(صلي الله عليه و آله) او (عمرو) را، «ابوجهل» ناميد و به مسلمانان دستور داد كه وي را چنين خطاب كنند.[18]بر اين اساس، چگونه امام علي(عليه السلام)، آن مقام والا و معنوي، از دختر ابوجهل، مشرك و دشمن درجه يك پيامبر(صلي الله عليه و آله) و مسلمانان، خواستگاري كرده است؟!
افسانه خواستگاري امام علي(عليه السلام) از دختر ابوجهل، يكي از اتهامات دشمنان و مخالفان حضرت علي(عليه السلام) بوده است. براساس انديشه اسلامي و آنچه در منابع روايي ـ تاريخي آمده است، منبع اصلي قصه خواستگاري امير مؤمنان(عليه السلام) از دختر ابوجهل، رواياتي است كه محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح خود آورده است. بنابراين ما در ابتدا اصل روايت را نقل و سپس آن را بررسي مي‌كنيم.
در حديثي چنين آمده است:
پس از بازگشت كاروان اهل بيت: از اسارت شام به شهر مدينه، «مِسوَر بن مَخرَمَه» نزد امام سجاد(عليه السلام) آمد و گفت: «آيا كاري هست كه به من فرمان دهي تا انجام دهم؟» فرمود: «نه». مخرمه گفت: «آيا شمشير رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را به من مي‌دهي؟ چون مي‌ترسم از تو بگيرند؛ به خدا سوگند! اگر آن را به من بدهي، هيچ‌گاه دست آنان به آن نخواهد رسيد؛ مگر جانم را بگيرند. علي(عليه السلام) از دختر ابوجهل خواستگاري كرد، پيغمبر(صلي الله عليه و آله) را بر منبر ديدم كه در اين‌باره سخن مي‌گفت و من نوجواني بودم كه به حد بلوغ رسيده بودم؛ شنيدم مي‌فرمود: فاطمه از من است و من مي‌ترسم در دينش دچار فتنه شود. سپس يادي كرد از دامادش كه از بني‌عبدشمس بود و از او ستايش كرد و فرمود: با من با صداقت سخن مي‌گفت و به وعده‌اش وفا مي‌كرد. من نمي‌خواهم حرامي را حلال و حلالي را حرام كنم. ولي به خدا سوگند! بدانيد دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در يكجا با هم جمع نمي‌شوند.[19]
بخاري در حديث ديگري چنين نقل مي‌كند:
مِسوَر گفت: علي(عليه السلام) به خواستگاري دختر ابوجهل رفت. فاطمه(عليها السلام) شنيد و نزد پدر آمد و عرض كرد: «اطرافيانت گمان مي‌كنند شما براي دخترانت ناراحت و خشمگين نمي‌شوي. علي(صلي الله عليه و آله) قصد ازدواج با دختر ابوجهل را دارد». رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: «ابوالعاص بن ربيع را به دامادي پذيرفتم؛ چون صادق و راستگو بود، همانا بدانيد، فاطمه
پاره تن من است، دوست ندارم چيزي ناراحتش كند، به خدا
سوگند! دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و دختر دشمن خدا در يكجا جمع نمي‌شوند». پس از اين بود كه علي(عليه السلام) از خواستگاري دختر ابوجهل منصرف شد.[20]
بخاري در حديث ديگري مي‌گويد:
مِسوَر بن مخرمه گفت: شنيدم رسول(صلي الله عليه و آله) بر فراز منبر مي‌فرمود: «فرزندان هشام بن مغيره اجازه گرفتند تا دخترشان را به
همسري علي(عليه السلام) درآورند؛ اجازه ندادم. اجازه ندادم؛ اجازه
ندادم، مگر آنكه علي(عليه السلام) بخواهد دخترم را طلاق دهد و با دختر
آنان ازدواج كند. فاطمه پاره تن من است. هرچيز او را ناراحت
كند، مرا ناراحت كرده است. هرچيز او را اذيت كند، مرا اذيت
كرده است».[21]
گفتني است اين روايت، غير از صحيح بخاري، در منابع ديگر اهل سنت نيز آمده است. اما در تمام موارد، سند به «مِسوَر بن مخرمه» منتهي مي‌شود.
پيش از بررسي روايت، درخور ذكر است كه در روايتي، امام صادق(عليه السلام) براي رفع اتهام از امام علي(عليه السلام) مطالبي را بيان داشته است؛ چنان‌كه علقمه مي‌گويد:
به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم: «اي فرزند رسول خدا(صلي الله عليه و آله)! مردم به ما كارهاي زشتي نسبت مي‌دهند؛ به طوري‌كه سينه ما تنگ مي‌شود و بسيار ناراحت مي‌شويم». حضرت فرمود: «اي علقمه! انسان نمي‌تواند خشنودي مردم را جلب كند و جلوي زبان آنها را بگيرد. چگونه سالم مي‏مانيد از چيزي كه انبيا و پيامبران و اوصيا: از آن سالم نماندند. آيا درباره پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) نگفتند كه او درباره پسر عمويش علي(عليه السلام) نظر خصوصي دارد و طبق هواي نفس خود سخن مي‌گويد؛ تا اينكه خداوند دروغ آنان را روشن ساخت و اين آيه را نازل فرمود: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْي يُوحى[22]
آيا نسبت ندادند كه او مي‌خواهد با دختر ابوجهل، با داشتن فاطمه زهرا(عليها السلام)، ازدواج كند و گفتند پيامبر(عليها السلام) در حضور مسلمانان بالاي منبر از او شكايت كرد و فرمود: «مردم! علي تصميم گرفته است كه دختر دشمن خدا را بر سر دختر پيامبر خدا بياورد. آگاه باشيد! فاطمه پاره تن من است؛ هر كه او را آزار دهد، مرا آزار داده و هر كه او را خوشحال كند، مرا خوشحال كرده و هر كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
سپس حضرت صادق(عليه السلام) فرمود: «اي علقمه! چه شگفت‌انگيز است گفتارهاي متناقض مردم درباره علي(عليه السلام). چقدر فاصله است ميان گفتار كسي كه مي‌گويد: علي(عليه السلام) خدا و معبود است و گفتار كسي
كه مي‌گويد او بنده نافرمان است و دستور معبود را سرپيچي
مي‌كند. البته، در نظر علي(عليه السلام) گفتار كسي كه او را نافرمان
مي‌دانست آسان‏تر از نسبت خدايي بود... پس بايد شما از پروردگار ياري طلبيد و صبر و استقامت داشته باشيد كه زمين، ملك خداوند است؛ به هر كس بخواهد، مي‌دهد و البته پايان امر و عاقبت نيك براي پرهيزكاران است.[23]
همچنين «مرحوم اربلي»، روايتي را از امير مؤمنان(عليه السلام) نقل مي‌كند كه آن حضرت تصريح مي‌كند هيچ‌گاه فاطمه زهرا(عليها السلام) را به خشم نياورده است؛ در آنجا كه فرمود:
فَوَ اللهِ مَا أَغْضَبْتُهَا وَ لَا أَكْرَهْتُهَا عَلَى أَمْرٍ حَتَّى قَبَضَهَا اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا أَغْضَبَتْنِي وَ لَا عَصَتْ لِي أَمْراً وَ لَقَدْ كُنْتُ أَنْظُرُ إِلَيْهَا فَتَنْكَشِفُ عَنِّي الْهُمُومُ وَ الْأَحْزَان.[24]
به خداوند سوگند! من هيچ‌گاه فاطمه(عليها السلام) را خشمگين و ناراحت نكردم؛ تا از دنيا رحلت كرد. فاطمه(عليها السلام) هم مرا خشمناك نكرد و از من نافرماني ننمود. هرگاه من اندوهناك مي‏شدم، براي رفع غم و اندوه خود، به چهره فاطمه(عليها السلام) نگاه مي‏كردم.
پس از بيان اصل روايت و نظر امام صادق(عليه السلام) درباره آن، اين موضوع را بررسي مي‌كنيم:
مِسوَر بن مَخرَمَه
سند تمام منابعي كه اين افسانه را نقل كرده‌اند، به مسور بن
مخرمه، از مريدان خاص عبدالله بن زبير مي‌رسد. وي از لشكريان ابن زبير بود كه در حمله يزيد به مكه مكرمه به همراه تعدادي ديگر كشته شد. عبدالله بن زبير از دشمنان اهل بيت: بود؛ به حدي كه صلوات بر پيامبر(صلي الله عليه و آله) را به سبب اينكه اهل بيت آن حضرت خوشحال نشوند، حذف كرده بود.[25]
براي اثبات دشمني مسور بن مخرمه با اهل بيت:، همين بس كه خوارج با او رابطه خوبي داشتند و او را از خودشان مي‌دانستند.[26]همچنين او از طرفداران معاويه بود؛ به حدي كه هر وقت نام معاويه را مي‌شنيد، بر او درود مي‌فرستاد.[27]
با اين وصف، چگونه مي‌توان به حرف كسي اعتماد كرد كه از دشمنان آشكار اهل بيت: است؟ و اگر به محتواي ظاهر اين داستان نيز توجه شود، به خوبي به ساختگي بودن آن پي مي‌بريم.
علي بن الحسين(عليهما السلام) به تمام اسرار اهل بيت: آگاه است. پس ديگر نيازي نيست كه دوباره بازگو شود. از سوي ديگر، شرايطي كه امام زين‌العابدين(عليه السلام) در بدو ورود به مدينه داشت، به گونه‌اي نبود كه كسي براي آن حضرت داستان تعريف كند. چرا مسور از آن حضرت، شمشير پيامبر(صلي الله عليه و آله) را طلب مي‌كند؟!
افزون بر همه اين‌ها، صدر و ذيل روايت نيز هيچ هم‌خواني با هم ندارد؛ وضعيت امام زين العابدين(عليه السلام) در بدو ورود به مدينه، طلب‌كردن شمشير رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بدون هيچ مقدمه‌اي و بيان خواستگاري امام علي(عليه السلام) از دختر ابوجهل، چه ارتباطي با هم دارند؟!
مِسوَر بن مخرمه، در سال دوم هجرت در مكه به دنيا آمده و در سال هشتم هجرت، وارد مدينه شده است. از طرف ديگر، نقل كرده‌اند كه قضيه خواستگاري از دختر ابوجهل نيز در سال هشتم هجري بوده است؛[28]يعني مسور بن مخرمه در زمان وقوع قضيه، شش سال بيشتر نداشته است.
در روايت بخاري آمده است كه مسور مي‌گويد من اين قضيه را در زماني شنيدم كه «محتلم» مي‌شدم؛ (يعني بالغ بودم)؛ چنان كه مي‌گويد: «يَخْطُبُ النَّاسَ فِي ذَلِكَ عَلَى مِنْبَرِهِ هَذَا وَأَنَا يَوْمَئِذ مُحْتَلِمٌ». حال پرسش اين است وقتي سن بلوغ و محتلم شدن، تقريباً به اتفاق فريقين، پانزده سالگي است، پسري شش ساله محتلم ‌مي‌شود؟! ابن حجر عسقلاني كه متوجه اين مشكل اساسي شده، به دنبال توجيه برمي‌آيد و مي‌گويد:
سند و مأخذ اين نقل اشكال دارد؛ زيرا هيچ‌گونه اختلافي نيست كه مسور پس از هجرت، به دنيا آمده و داستان خواستگاري از دختر ابوجهل نيز شش يا هفت سال پس از تولد مسور بوده است. پس چگونه محتلم مي‌شده است؟! البته احتمال دارد كه مقصود از محتلم شدن، معناي لغوي آن، يعني عقل باشد.[29]
در پاسخ بايد گفت كه اين توجيه، بر خلاف لغت و عرف
است و عقل نيز چنين توجيهي را نمي‌پذيرد. بر فرض هم بپذيرد،
بر مسور بن مخرمه قابل تطبيق نيست؛ زيرا طبق روايت صحيح مسلم، در همان زماني كه در مدينه بوده، از درك مسائل ابتدايي بي‌بهره بوده است؛ از جمله آنكه عورت خود را از مردم و حتي از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نمي‌پوشاند و باك نداشت كه برهنه ميان مردم راه برود كه روايتش چنين است:
عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَهَ، قَالَ أَقْبَلْتُ بِحَجَر أَحْمِلُهُ ثَقِيل وَعَلَي إِزَارٌ خَفِيفٌ، قَالَ، فَانْحَلَّ إِزَارِي وَمَعِيَ الْحَجَرُ لَمْ أَسْتَطِعْ أَنْ أَضَعَهُ حَتَّي بَلَغْتُ بِهِ إِلَى مَوْضِعِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ0«ارْجِعْ إِلَي ثَوْبِكَ فَخُذْهُ وَلاَ تَمْشُوا عُرَاةً .[30]
مسور مي‌گويد: سنگ بزرگي برداشته بودم تا ببرم كه لنگ از كمرم باز شد و نتوانستم سنگ را زمين بگذارم و همين طور به راه خود ادامه دادم تا به جايي كه بايد سنگ را مي‌گذاشتم، رسيدم. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: «نزد لباست برگرد و آن را بگير و لخت راه نرو».
ازاين‌رو چگونه مي‌توان بلوغ او را در شش سالگي، به بلوغ عقلي، توجيه كرد. جالب اين است كه از ميان آن همه صحابي، فقط اين بچه شش ساله، آن را شنيده و شاهد ماجرا بوده و نقل كرده است. چگونه بقيه اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه و آله) كه در مسجد حاضر بودند، اين قضيه را نشنيده و هيچ‌كس از آنها نقل نكرده‌اند؟!
افزون بر مشكلات گذشته، اگر اين حديث را بر قرآن عرضه كنيم، به روشني، ناسازگاري آن با قرآن معلوم مي‌شود؛ زيرا قرآن با صراحت تمام از حليت و جواز تعدد زوجات سخن گفته است: (فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَرُباع) (نساء: 3). اما مفهوم حديث مسور بن مخرمه اين است كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) همسرگزيني و ازدواج مجدد را براي دامادش علي(عليه السلام) حرام اعلام مي‌كند.
آيا رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، مي‌تواند چيزي را كه خداوند حلال كرده
است، حرام كند؟! بنابراين مهم‌ترين منبع براي سنجش درستي و
نادرستي يك حديث، عرضه آن بر قرآن كريم است؛ همان‌گونه كه شيعه و سني از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نقل كرده‌اند كه فرمود: «آنچه از سخنان من به شما رسيد و موافق قرآن بود، از من است و آنچه مخالف قرآن است، از من نيست».
ابويوسف در كتاب «الرد علي سير الأوزاعي» و محمد بن ادريس شافعي در كتاب «الأم» مي‌نويسند:
رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، يهوديان را احضار كرد و از آنان سؤالي پرسيد. يهوديان سخناني گفتند و به حضرت مسيح دروغ‌هايي نسبت دادند. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بر فراز منبر قرار گرفت و در سخنراني خود فرمود: «به زودي بر من حديث دروغ مي‌بندند. پس آنچه از سخنان من به شما رسيد و موافق قرآن بود، از من است و آنچه مخالف قرآن است، از من نيست».[31]
همچنين سيوطي و شوكاني مي‌نويسند: «اخرج ابن ابي حاتم عن ابن عباس قال: ما خالف القرآن فهو من خطوات الشيطان».[32]ابن حجر عسقلاني نيز متوجه تناقض روايت خواستگاري با آيات قرآن شده و به دنبال توجيه برآمده و گفته است: «آنچه براي من ثابت شده، اين است كه بعيد نيست اين حكم، از ويژگي‌هاي پيامبر(صلي الله عليه و آله) باشد كه كسي براي دخترانش هوو نياورد».[33]
با اين توجيه، آيا ممكن است كه فاطمه زهرا و امام علي(عليهما السلام) از حكمي الهي كه به آنها اختصاص داشته است، بي‌خبر باشند؟! آن هم كسي كه در تمام دوران زندگي‌اش با پيامبر(صلي الله عليه و آله) بوده و سايه به سايه آن حضرت حركت كرده است؛ چنان‌كه امام علي(عليه السلام) در اين‌باره فرمود:
شما از خويشاوندي نزديك من با رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و موقعيت و
مقام ويژه من نزد آن حضرت، آگاهيد و مي‌دانيد كه ايشان مرا
در دامن مقدس خويش، پرورش داد. در دوران كودكي، مرا
در آغوش مي‌گرفت و به سينه مي‌چسبانيد و در بستر خود مي‌خوابانيد. بدنش را به بدنم مي‌چسباند؛ به طوري كه بوي پاكيزه او را استشمام مي‌كردم.
او غذا را مي‌جويد و در دهانم قرار مي‌داد. هرگز دروغي در گفتار و اشتباهي در كارم نيافت.... من همچون سايه‌اي در پي آن حضرت حركت مي‌كردم و او هر روز يكي از فضايل اخلاقي خود را بر من آشكار مي‌‌ساخت و به من فرمان مي‌داد كه از او پيروي كنم.[34]
بنابراين آيا امكان دارد كسي كه همانند سايه در پي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) حركت مي‌كرده است، از احكام الهي بي‌خبر باشد؟! در ضمن، اگر اين كار واقع شده و پيامبر(صلي الله عليه و آله) از آن راضي نبوده است، چرا نارضايتي‌اش را به خود علي(عليه السلام) نفرمود و در جمع بيان كرد؟!
پس معلوم مي‌شود كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت: از حكم الهي مربوط به خودشان به خوبي آگاه بوده‌اند. حال سؤال اين است و اگر واقعاً جمع بين دختر پيامبر(صلي الله عليه و آله) و دختر دشمنان خدا، حرام باشد، چرا عثمان بن عفان، طبق منابع اهل سنت، چندين بار اين كار حرام را انجام داده است؟! «رمله بنت شيبه»، يكي از همسران عثمان است كه در مكه با او ازدواج كرد و از كساني بود كه همراه عثمان به مدينه مهاجرت كرد.[35]شيبه پدرزن عثمان، از دشمنان پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) است كه در جنگ بدر، به هلاكت رسيد.[36]از طرف ديگر، رمله در زمان مهاجرت به مدينه، همسر عثمان بوده است؛ همان‌گونه كه ابن حجر مي‌نويسد: «رمله بنت شيبه، پدرش در روز بدر كافر بود و كشته شد. او از زنان مهاجري بود كه با همسرش عثمان بن عفان مهاجرت كرد».[37]رمله تا زمان قتل عثمان نيز همسر او بود؛ چنان‌كه «ابن اثير» در اين‌باره مي‌نويسد: «عثمان به قتل رسيد؛ درحالي‌كه رمله دختر شيبه، همسر او بود».[38]
از سوي ديگر، بي‌شك زمان ازدواج عثمان با رقيه دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پس از اسلام آوردن عثمان بوده كه در مكه انجام گرفته است. ازاين‌رو در زمان مهاجرت به مدينه، رقيه همسر او بوده است؛ چنان‌كه ابن اثير در اين‌باره مي‌نويسد:
زماني كه عثمان اسلام آورد‌، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دخترش رقيه را به همسري او درآورد و هر دوي آنها به سرزمين حبشه مهاجرت كردند. سپس هنگامي كه از آنجا بازگشت، به مدينه مهاجرت كرد.[39]
بنابراين اگر واقعاً جمع بين دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و دختر دشمن خدا، حرام بوده است، چرا پيامبر(صلي الله عليه و آله) او را از ارتكاب اين عمل، منع نكرده است؟! آيا رسول خدا٩، حكم الهي را تنها درباره يك دخترش اجرا مي‌كند؟! بايد طراحان اين داستان يا بپذيرند قضيه خواستگاري از دختر ابوجهل از اصل دروغ بوده است يا بپذيرند كه دختر پيامبر٩، همسر عثمان، نبوده است يا قبول كنند كه عثمان، عملي حرام انجام داده و در حقيقت عقد دختر پيامبر(صلي الله عليه و آله)، براي عثمان حرام و ازدواج عثمان باطل بوده است.
افزون بر اشكالات پيشين، اين افسانه بيش از آنكه تنقيص مقام اميرمؤمنان(عليه السلام) باشد، تنقيص مقام رسول خدا(صلي الله عليه و آله) است؛ زيرا همان‌طوركه گذشت، ازدواج مجدد براي تمام مردان مسلمان با شرايطي خاص، جايز است و آنها مي‌توانند همزمان تا چهار همسر دايم داشته باشند. اما طبق اين افسانه، پيامبر(صلي الله عليه و آله) كه خداوند او را به داشتن اخلاق پسنديده مي‌ستايد، با عصبانيت تمام، به طوري‌كه ردايش به زمين كشيده مي‌شد، وارد مسجد ‌شد و با تندي گفت: «اگر علي(عليه السلام) مي‌خواهد دختر ابوجهل را بگيرد، بايد دختر مرا طلاق دهد»!
مرحوم سيد مرتضي در اين‌باره مي‌نويسد:
به خدا سوگند! طعن بر پيامبر(صلي الله عليه و آله) در اين نقل، مشهود‌تر است از طعن بر علي(عليه السلام)؛ اين خبر و قصه را فردي بي‌دين براي تنقيص پيامبر(صلي الله عليه و آله) و علي(عليه السلام) ساخته است و شايد ساخته فردي ناصبي و دشمن اهل بيت: است كه با اين بافته‌ها مي‌خواهد بيماري‌اش را درمان كند.
ناقلان حديث، اختلافي ندارند كه در موضوع ازدواج فاطمه(عليها السلام)، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به همه اصحابي كه خواستگاري كرده بودند، پاسخ رد داده بود؛ زيرا خداوند متعال، علي(عليه السلام) را براي فاطمه برگزيده بود. ازاين‌رو رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: «من فاطمه را به عقد علي درنياوردم، مگر آنكه خدا در آسمان، او را به همسري علي(عليه السلام) درآورد». همچنين مي‌دانيم كه خداوند متعال، از بين مردم كسي كه زهرا(عليها السلام) را اذيت و مغموم كند، انتخاب نفرموده است. پس اين خود، قوي‌ترين دليل بر دروغگويي راوي است.[40]
طبق آنچه بخاري گفته است، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) قسم ياد مي‌كند كه دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) با دختر دشمن خدا در يك خانه جمع نمي‌شود:
«... وَاللهِ لاَ تَجْتَمِعُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ(صلي الله عليه و آله)وَبِنْتُ عَدُوِّ اللهِ أَبَدًا»؛ «به خدا سوگند! دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در يك‌جا جمع نمي‌شوند».[41]طبق اعتقاد اهل‌سنت، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دختر خود، زينب را به همسري مردي مشرك (ابوالعاص بن ربيع) درآورد؛ درحالي‌كه طبق اين افسانه، پيامبر(صلي الله عليه و آله) بايد از جمع بين دخترش و مشرك، منع كند. آيا چنين ادعايي مقبول است؟
به عبارت ديگر، هنگامي كه جمع بين دختر پيامبر(صلي الله عليه و آله) و خود دشمن خدا جايز است، آيا جمع بين دختر پيامبر و دختر عدوالله جايز نيست! همان‌گونه كه بخاري اين عبارت را آورده است: «... ثُمَّ ذَكَرَ صِهْرًا لَهُ مِنْ بَنِي عَبْدِ شَمْس فَأَثْنَى عَلَيْهِ فِي مُصَاهَرَتِهِ إِيَّاهُ قَالَ حَدَّثَنِي فَصَدَقَنِي و َوَعَدَنِي فَوَفَى لِي».[42]
بخاري از زبان خود پيامبر(صلي الله عليه و آله) نيز درباره ازدواج آن مشرك با دخترش چنين نقل كرده است: «... أَمَّا بَعْدُ أَنْكَحْتُ أَبَا الْعَاصِ بْنَ الرَّبِيعِ، فَحَدَّثَنِي وَصَدَقَنِي».[43]جالب اين است كه شوهر زينب، در جنگ‌هاي مشركان عليه مسلمانان حضور فعال داشت و حتي دو بار مسلمانان او را اسير كردند. وي تا صلح حديبيه نيز بر شرك خود باقي بود و اسلام نياورده بود.
دختر ابوجهل
طبق اسناد موجود در منابع اهل سنت، امكان خواستگاري امير مؤمنان(عليه السلام) از دختر ابوجهل وجود ندارد؛ زيرا دختري كه اهل سنت ادعا مي‌كنند كه امير مؤمنان(عليه السلام) از او خواستگاري كرده است‌، «جويريه» نام داشته است كه تا فتح مكه، اسلام نياورده بود و در فتح مكه به همراه ديگر طلقاء، از جمله زن برادرش، مجبور به پذيرش اسلام شد. «ابن سعد» درباره زمان اسلام آوردن او مي‌نويسد:
روز فتح مكه ام ‌حكيم، دختر حارث بن هشام، همسر عكرمة بن ابوجهل مسلمان شد. او خدمت پيامبر(صلي الله عليه و آله) آمد و بيعت كرد. جويريه دختر ابوجهل... نيز اسلام آورد و «عتاب بن اسيد بن ابوالعيص بن اميه» با وي ازدواج كرد. سپس «ابان بن سعيد بن عاص بن اميه» با وي ازدواج كرد كه فرزندي از وي نداشت.[44]
جويريه پس از آنكه اسلام آورد، با شخصي به نام «عتاب بن اسيد» كه از سوي پيامبر(صلي الله عليه و آله) حاكم مكه گماشته شده بود، ازدواج نمود و
تا زماني كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) زنده بود، همسر او بود.[45]ابن عبدالبر و مزي درباره شوهر او و اينكه پس از ازدواج با دختر ابوجهل تا زماني كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) رحلت نكرده بود، به مدينه مهاجرت نكرده است، مي‌نويسند: «عتاب (شوهر جويريه) والي مكه بود و تا زماني كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از دنيا رفت، او به مدينه مهاجرت نكرد».[46]در نتيجه، خواستگاري از
دختر ابوجهل، نه پيش از اسلام آوردن او با واقعيت‌هاي تاريخي سازگار است و نه پس از اسلام آوردن او. پس بي‌ترديد داستان خواستگاري، جعلي است.
گفتني است در جلد چهارم صحيح بخاري اين روايت، آورده شده است: «فاطمة بضعة منّي، فمن أغضبها فقد أغضبني».[47]در واقع هيچ اشاره‌اي به قضيه خواستگاري اميرمؤمنان(عليه السلام) از دختر ابوجهل در اين روايت وجود ندارد؛ اما در جلد پنجم، «باب النكاح» در باب اذيت فاطمه(عليها السلام) داستان آن‌گونه مطرح مي‌شود.
در صحيح مسلم نيز اين حديث را نقل مي‌كند: «إنما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها».[48]در اينجا نيز بحث خواستگاري از دختر ابوجهل مطرح نيست. حاكم نيشابوري نيز در «المستدرك علي الصحيحين» با سند صحيح نقل مي‌كند: «إن الله يغضب لغضبك و يرضى لرضاك»[49]و هيچ اشاره‌اي به خواستگاري از دختر ابوجهل نيست.
وقتي تاريخ اين روايت را بررسي مي‌كنيم، مي‌بينيم كه بسياري از علماي اهل سنت روايت «فمن اغضبها و من آذها» را نقل كرده‌اند؛‌ اما هيچ اشاره‌اي به قضيه خواستگاري دختر ابوجهل نكرده‌اند؛ از جمله ابي‌عاصم ضحاك (م287ه‍ .ق)[50]، دولابي (م310ه‍ .ق)[51]، طبراني (م360ه‍ .ق)[52]، خطيب بغدادي (م463ه‍ .ق)[53]، ابن عساكر (م571ه‍ .ق)[54]، ابن اثير (م630ه‍ .ق)[55]، ذهبي (م748ه‍ .ق)[56]، زرندي حنفي (م750ه‍ .ق)[57]، هيثمي (م807ه‍ .ق)[58]، ابن حجر عسقلاني (م852ه‍ .ق)[59]و صالحي شامي (م942ه‍ .ق).[60]
اگر اين روايت، درباره خواستگاري دختر ابوجهل وارد شده بود، اين بزرگان بايد به آن اشاره مي‌كردند.
شبهات
شبهه اول: ارتباط كنيه ابوتراب با خواستگاري از دختر ابوجهل
ابن ‌تيميه حراني، علت نام‌گذاري علي(عليه السلام) را به ابوتراب مربوط به خواستگاري از دختر ابوجهل دانسته است. وي مي‌گويد: «به همين علت است كه فاطمه(عليها السلام) به پيامبر(صلي الله عليه و آله) از علي(عليه السلام) شكايت كرد و پيامبر(صلي الله عليه و آله) از ابوالعاص بن ربيع اموي (داماد اولش) اظهار خشنودي كرد».[61]
پاسخ
تراب از نظر لغوي، به معناي خاك و زمين آمده است[62]. «تُرب» ريشه كلمه تراب است. چنين آمده است كه اين واژه در اصل، به معناي مكنت و خضوع كامل است و از آنجا كه خاك، زير پاها قرار مي‌گيرد و اين با خضوع و افتادگي تناسب دارد، به آن تراب گفته مي‌شود.[63]
روي اين بيان، چرا به امام علي(عليه السلام) ابوتراب گفته مي‌شود؟! درباره لقب ابوتراب بايد گفت كه اين لقب از محبوب‌ترين القاب نزد امام علي(عليه السلام) و يكي از زيباترين القاب آن حضرت به شمار مي‌آيد؛ زيرا نخستين كسي كه به كنيه «ابوتراب» ناميده شد، علي بن ابي‌طالب(عليه السلام) است.
در واقع اين كنيه را رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به ايشان داد؛ آن‌گاه كه ديد او روي زمين خوابيده و خاك بر پهلوي او نشسته است. پيامبر(صلي الله عليه و آله) از روي لطف و مهرباني به او فرمود: «برخيز اي ابوتراب»![64]
از آن پس، به بركت نفس محمدي، اين كرامتي براي حضرت علي(عليه السلام) شد؛ زيرا خاك، خبرهاي گذشته و آينده را براي او بازمي‌گفت.[65]
در روايتي ديگر آمده است كه روزي حضرت علي(عليه السلام) از خانه بيرون آمد و به سوي مسجد رفت و روي خاك خوابيد. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در جست‌وجوي او به خانه آمد و او را نيافت و به مسجد رفت. حضرت علي(عليه السلام) را ديد كه پشت بر خاك نهاده است. پيامبر(صلي الله عليه و آله) درحالي‌كه خاك را از پشت او پاك مي‏كرد، به او گفت: «بر خيز اي ابوتراب»! از آن پس هرگاه علي(عليه السلام) با اين نام خوانده مي‏شد، شاد مي‏گشت و آن را از هر نامي ديگر بيشتر دوست مي‏داشت.[66]
به همين مناسبت است كه يكي از القاب شيعيان علي(عليه السلام)، «ترابي» است.[67]ابن‌عباس مي‌گويد:
شنيديم كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمود: در روز قيامت، وقتي كافر مي‏بيند كه خداوند تبارك و تعالي چه ثواب و كرامتي براي شيعيان علي(عليه السلام) فراهم كرده است، مي‌گويد: «يا ليتني كنت ترابيا»؛ «اي كاش! من ترابي بودم» و اين بر سياق قول خداي عزوجل است كه مي‌فرمايد:
(وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً).[68]و[69]
علامه مجلسي= در بيان اين جمله مي‌گويد:
ممكن است ذكر آيه در اينجا براي بيان علت ديگري در نام‌گذاري آن حضرت به ابوتراب باشد؛ زيرا شيعيان حضرت به سبب تذلل بيش از اندازه و تسليم بودن در برابر فرمان‌هاي حضرتش، تراب ناميده شده‌اند؛ چنانكه در آيه كريمه آمده و چون آن حضرت صاحب و پيشوا و زمامدار آنهاست، ابوتراب نام گرفته است.[70]
از ابن عباس پرسيده شد: «چرا رسول خدا(صلي الله عليه و آله) علي(عليه السلام) را ابوتراب خوانده است»؟ پاسخ داد: «زيرا او صاحب زمين و حجت خدا روي زمين پس از رسول خداست و بقا و سكون زمين به اوست».[71]
از ميان متأخران نيز «سيد محمد صادق صدر» معتقد است كه كنيه ابوتراب براي آن حضرت، كنايه از بسياري عبادت و نماز اوست؛ زيرا مسلمانان بر خاك سجده مي‏كردند و پيشاني آن حضرت از زيادي سجده، خاك‌آلود بوده است. پس گفته پيغمبر (صلي الله عليه و آله) : «قم يا اباتراب»، مثل اين است كه گفته باشد: «قم يا كثير العباده»؛ «برخيز اي كسي كه بسيار سجده و عبادت مي‏كني».[72]
بنابراين هريك از اين معاني كه مراد باشد، اين كنيه نشان از مدح و تعريف پيامبر(صلي الله عليه و آله) از امام علي(عليه السلام) است و همين موجب شده است كه آن حضرت به اين كنيه علاقه‌مند باشد. گزارش‌هاي مربوط به كنيه ابوتراب، به گونه‌هاي ديگري نيز نقل شده است. در روايتي، پيامبر(صلي الله عليه و آله) اين كنيه را در سال دوم هجرت، در غزوه «ذات العشيره»، به علي(عليه السلام) داده است.
ابن اسحاق، از عمار بن ياسر چنين نقل كرده است:
من و علي، كنار هم در غزوه ذات العشيره بوديم. وقتي پيامبر(صلي الله عليه و آله) به ذات العشيره رسيد و اقامت گزيد، ديديم افرادي از قبيله «بني‌مدلج» كنار نخلستان و چشمه خود مشغول به كارند. علي(عليه السلام) به من گفت: «آيا مي‌خواهي نزد اين قوم برويم و ببينيم چه مي‌كنند»؟ گفتم: «برويم». سپس نزد آنها رفتيم و مدتي به كار آنها نظاره كرديم. در اين موقع، خواب بر چشمانمان غالب شد. سپس من و علي(عليه السلام) كنار نخل‌ها مدت كوتاهي خوابيديم. به خدا قسم! كسي به غير از پيامبر(صلي الله عليه و آله) به ما توجه نكرد؛ درحالي‌كه ما را با تكان دادن پايش بيدار كرد و ما درحالي‌كه خاك را از لباس‌هايمان پاك مي‌كرديم، پيامبر به علي(عليه السلام) اشاره كرد و فرمود: «تو را چه شده يا اباتراب»؟ چون مشاهده كرد، مقداري خاك بر سر و روي وي بود.[73]
اين روايت با مضاميني مشابه، در ديگر منابع نيز آمده و مكان و زمان اطلاق اين كنيه را بر حضرت علي(عليه السلام) ذات العشيره دانسته‌اند.[74]
در مورد ديگري آمده است كه روزي شخصي نزد «سهل بن سعد» آمد و گفت: «اين امير مدينه، شما را در منبر مي‌خواند. او به علي بن ابي‌طالب(عليه السلام) سب مي‌گويد». سهل سؤال كرد: «چه چيزي درباره ايشان مي‌گويد»؟ گفت به او مي‌گويد: «ابا تراب». سهل خنديد و گفت: «به خدا قسم! نام‌گذاري نكرد به اين نام، مگر پيامبر(صلي الله عليه و آله) و هيچ اسمي محبوب‌تر از اين نام برايش نبود». من از سهل سؤال كردم: «يا اباالعباس چگونه اين كنيه به ايشان اطلاق شده است؟» در جواب گفت كه روزي علي(عليه السلام) بر فاطمه(عليها السلام) وارد شد. سپس از نزد وي خارج شد و به مسجد رفت و در مسجد خوابيد. پيامبر(صلي الله عليه و آله) از فاطمه(عليها السلام) سؤال كرد: «پسرعمويت كجاست؟» فرمود: «در مسجد». پيامبر(صلي الله عليه و آله) به سمت مسجد رفت و ديد عباي علي(عليه السلام) از دوشش افتاده و پشتش خاكي شده است. پس خاك‌ها را از پشتش پاك كرد و فرمود: «بنشين يا اباتراب».[75]
سؤال اين است كه كدام‌يك از اين دو خطاب، مقدم بر ديگري است؟ به نظر مي‌رسد اطلاق كنيه در ذات العشيره، مقدم بر ديگري واقع شده است؛ زيرا غزوه ذات العشيره قبل از بدر و ازدواج حضرت فاطمه(عليها السلام) و علي(عليه السلام) پس از واقعه بدر رخ داده است. بنابراين مي‌توان چنين گفت كه اين كنيه، نخستين بار در غزوه ذات العشيره بر امير مؤمنان علي(عليه السلام) اطلاق شد و پس از آن، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در مواضع ديگري نيز با اين كنيه علي(عليه السلام) را مورد خطاب قرار داده است.
بنابراين در هيچ‌يك از منابع نيامده است كه علت نام‌گذاري حضرت علي(عليه السلام) به ابوتراب، مربوط به خواستگاري دختر ابوجهل بوده است. در واقع پيش از آنكه حضرت علي(عليه السلام) با حضرت فاطمه(عليها السلام) ازدواج كند، پيامبر(صلي الله عليه و آله)، كنيه ابوتراب را به ايشان داد.
شبهه دوم: اظهار خرسندي پيامبر(صلي الله عليه و آله) از ابوالعاص
در گزارش« مِسوَر» آمده است كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) هنگام خطبه‌اي كه درباره خواستگاري علي(عليه السلام) از دختر ابوجهل خواند، از داماد ديگرش، «ابوالعاص ابن ربيع»، شوهر زينب، اظهار خرسندي كرد و از او تشكر نمود كه او بهترين داماد براي من بود.[76]
پاسخ
اين اتهام ديگري به پيامبر(صلي الله عليه و آله) است؛ زيرا تنها مطلبي كه در منابع فريقين درباره «ابوالعاص» آمده، اين است كه او با عده‌اي ديگر، از جمله كساني بودند كه در زمان محاصره پيامبر(صلي الله عليه و آله) در شعب ابي‌طالب، شبانه به طور مخفيانه مواد غذايي مي‌فرستادند.[77]در واقع اين ادعاي «مِسوَر» در هيچ منبع ديگري نيامده است؛ چنان‌كه سيد مرتضي عاملي مي‌گويد:
اين ادعاي مسور به جز اينكه براي نقص شخصيت و اعتبار حضرت علي(عليه السلام) باشد، معنايي ديگر ندارد؛ چنان‌كه با تلاش و جست‌وجوي فراوان، در هيچ منبعي از منابع اسلامي، ثناي پيامبر(صلي الله عليه و آله) از ابوالعاص بن ربيع در جريان ادعاي خواستگاري، به دست نيامد.[78]
نتيجه‌گيري
1. خواستگاري حضرت علي(عليه السلام) از دختر ابوجهل، واقعيت ندارد و اين داستان، جعلي و اهانت به پيامبر(صلي الله عليه و آله) و شخصيت امام علي(عليه السلام) است.
2. علت نام‌گذاري حضرت علي(عليه السلام) به ابوتراب نيز مربوط به اين داستان نيست. بلكه قبل از ازدواج امام علي(عليه السلام) با حضرت زهرا(عليها السلام)، اين لقب را پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) به امام علي(عليه السلام) داده و يكي از محبوب‌ترين القاب نزد آن حضرت بوده است.
3. ثناي پيامبر(صلي الله عليه و آله) از ابوالعاص، نيز دروغ و جعلي است.
 
 
 
فهرست منابع
1. الاستيعاب في معرفة الاصحاب، يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقيق: علي محمد البجاوي، چاپ اول، بيروت، دارالجبل، 1412ه‍ .ق
2. اسدالغابه في معرفة الصحابه، علي محمد بن اثير، تصحيح وتعليقه: علي محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلميه، 1417ه‍ .ق.
3. الاصابه في تميز الصحابه، احمد بن علي بن حجر عسقلاني الشافعي، تحقيق: علي‌محمد البجاوي، چاپ اول، بيروت، دارالجبل، 1412ه‍ .ق.
4. اقرب الموارد في فصح العربية والشوارد، سعيد الخوري الشرتوني اللبناني، چاپ اول، تهران، دارالاسوه للطباعة والنشر، 1374ه‍ .ش.
5. امالي، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين الصدوق، الدراسات الاسلاميه، چاپ اول، قم، مؤسسة البعثه، 1417ه‍ .ق.
6. الانساب الاشراف، احمد بن يحيي بلاذري، تحقيق: محمد حميدالله، بي‌نا، قاهره، 1959م.
7. الآحاد والمثاني، احمد بن عمرو بن الضحاك ابوبكر الشيباني، تحقيق: باسيم فيصل احمد الجوابره، چاپ اول، الرياض، دارالرابه، 1411ه‍ .ق.
8. بحارالانوار الجامعة لدرر الاخبار الائمة الاطهار، محمدباقر مجلسي، تحقيق: لجنة من العلما، بيروت، دارالاحياء التراث العربي، 1412ه‍ .ق
9. البداية والنهايه، ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقي، تحقيق: احمد ابوملحم و ديگران، بيروت، دارالكتب العلميه، بي‌تا.
10. تاريخ الاسلام ووفيات المشاهير والاعلام، شمس‌الدين ذهبي، تحقيق: عمر عبدالسلام تدمري، چاپ اول، بيروت، دارالكتاب العربي، 1407ه‍ .ق.
11. تاريخ الخلفاء، عبدالرحمان بن ابوبكرالسيوطي، تحقيق: عبدالحميد، محمد محي‌الدين، شريف الرضي، بي‌جا، بي‌تا.
12. تاريخ الطبري: تاريخ الامم والملوك، ابن جرير طبري، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بي‌تا.
13. تاريخ اليعقوبي، احمد بن محمد يعقوبي، بيروت، دارصادر، 1379ه‍ .ق.
14. تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن علي الخطيب البغدادي، بيروت، دارالكتاب العربي، 1417ه‍ .ق
15. تاريخ مدينة دمشق، ابوالقاسم علي بن الحسين ابن عساكر، بيروت، مؤسسة المحمودي، 1398ه‍ .ق
16. التبيان في تفسيرالقرآن، محمد بن حسن الطوسي، بيروت، دارالكتاب العربي، بي‌تا.
17. التحقيق في كلمات القرآن، حسن المصطفوي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بي‌تا.
18. تفسيرالكبير، محمد بن عمر فخر رازي، دارالاحياء التراث العربي، بي‌تا.
19. تنزيه الانبياء، ابوالقاسم علي بن الحسين المرتضي علم الهدي، بيروت، دارالاضوا، 1409ه‍ .ق.
20. تهذيب التهذيب، احمد بن علي بن حجر العسقلاني الشافعي، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1404ه‍ .ق.
21. تهذيب الكمال، يوسف بن الزكي عبدالرحمان ابوالحجاج المزي، تحقيق: د: بشار عواد معروف، چاپ اول، مؤسسة الرساله، 1400ه‍ .ق.
22. حياة اميرالمؤمنين، سيد محمدصادق صدر، دارالتعارف، بيروت، بي‌‌تا.
23. خصايص اميرالمؤمنين، احمد بن شعيب نسائي، النجف، بي‌نا، بي‌تا.
24. الدر المنثور، عبدالرحمان بن الكمال جلال‌الدين السيوطي، بيروت، دارالفكر، 1993م.
25. ذخاير العقبي في مناقب الذوي القربي، محب‌الدين الطبري، نجف، بي‌نا، بي‌تا.
26. الذرية الطاهره، محمد بن احمد حماد الانصاري الراضي الدولابي، تحقيق: محمد جواد الحسيني الجلالي، بيروت، موسسة العلمي للمطبوعات، 1408ه‍ .ق.
27. الرد علي سير الأوزاعي، ابويوسف يعقوب بن ابراهيم الانصاري، تحقيق: ابوالوفا الافغاني، دارالكتب العلميه، بيروت، بي‌تا.
28. سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، محمد بن يوسف الصالحي الشامي، تحقيق: عادل أحمد عبدالموجود وعلي محمد معوض، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1414ه‍ .ق
29. سير اعلام النبلاء، شمس‌الدين محمد بن احمد بن عثمان الذهبي، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقوسي، چاپ ششم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1413ه‍ .ق
30. السير والمغازي، محمد بن اسحاق، سهيل زكار، دمشق، بي‌نا، بي‌تا.
31. السيرة الحلبيه، علي بن برهان الدين الحلبي، بلاغ، 1280ه‍ .ق
32. السيرة النبويه، عبدالملك بن هشام، تحقيق: مصطفي سقا و ديگران، قاهره، 1375ه‍ .ق.
33. سيرة النبي(صلي الله عليه و آله)، محمد بن اسحاق بن يثار، نشر مركز، تهران، 1373ه‍.ش.
34. صحيح البخاري، ابوعبدالله محمد بن اسماعيل جعفي البخاري، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، چاپ دوم، بيروت، دارابن كثير، اليمامه، 1407ه‍ .ق.
35. صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج ابوالحسن القشيري النيشابوري، تحقيق: محمد فؤاد، عبدالباقي، دارالاحياء التراث العربي، بيروت، بي تا.
36. الصحيح من سيرة النبي الاعظم(صلي الله عليه و آله)، السيد جعفر مرتضي العاملي، بيروت، المركز الاسلامي للدراسات، بيروت، 1427ه‍ .ق.
37. الطبقات الكبري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله الزهري البصري، بيروت، دارالصادر، 1960م.
38. علل الشرايع، ابوجعفر محمد بن علي بابويه قمي الصدوق، تصحيح و تحقيق: حسين العلمي، بيروت، مؤسسة العلمي للمطبوعات، 1408ه‍ .ق.
39. غاية المرام في علم الكلام، سيف‌الدين آمدي، تحقيق: حسن محمود عبداللطيف، قاهره، لجنة الاحياء التراث الاسلامي، 1391ه‍ .ق.
40. الغدير في الكتاب و السنة والادب، عبدالحسين احمد اميني النجفي، تهران، دارالكتب الاسلامي، 1374ه‍ .ق.
41. فتح الباري شرح صحيح البخاري، احمد بن علي بن حجر العسقلاني الشافعي، تحقيق: محب‌الدين الخطيب، بيروت، دارالمعرفه، بي‌تا.
42. فتح القدير من علم التفسير، محمد بن علي بن محمد الشوكاني، بيروت، دارالفكر، بي‌تا.
43. الكامل في التاريخ، ابوالحسن علي بن ابي‌الكرم محمد بن محمد بن الكريم الشيباني، چاپ دوم، دارالكتب العلميه، تحقيق: عبدالله قاضي، 1404ه‍ .ق
44. كتاب النقض، عبدالجليل قزويني رازي، تصحيح: ميرجلال‌الدين محدث، تهران، 1358ه‍ .ق.
45. الكشاف في حقايق التنزيل، محمد بن عمر الزمخشري، قم، نشر الادب الحوزه، بي‌تا.
46. كشف الغمه في معرفة الائمه، ابوالحسن علي بن عيسي بن ابوالفتح الاربيلي، دارالاضواء، بيروت، 1405ه‍ .ق.
47. مجمع الزوائد، علي بن ابي‌بكر الهيثمي، قاهره، بيروت، دارالريان للتراث/ دارالكتاب العربي، 1407ه‍ .ق
48. مجمل اللغه، ابوالحسين احمد بن فارس بن زكريا الرازي، تحقيق: شيخ شهاب‌الدين ابوعمر، الاشراف مكتبة البعوث والدراسات، بيروت، دارالفكر، 1414ه‍ .ق
49. محاضره الاوائل و مصاعرة الاواخر، شيخ علاءالدين سكتواري البستوي، تحقيق: صمير بيسوني. منصوره، مكتبة الايمان، بي‌جا، 1424ه‍ .ق.
50. المستدرك علي الصحيحين، محمد بن عبدالله ابوعبدالله الحاكم النيسابوري، چاپ اول، تحقيق: مصطفي عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411ه‍ .ق.
51. المصباح المنير، احمد بن محمد علي بن مغري الفيومي، چاپ اول، منشورات دارالهجره، 1404ه‍ .ق.
52. المصنف، ابوبكر عبدالرزاق بن همام صنعاني، تحقيق: حبيب الرحمان العظمي، چاپ دوم، بيروت، المكتبة الاسلامية، بي‌تا.
53. المعجم الكبير، سليمان بن احمد بن ايوب ابوالقاسم الطبراني، چاپ دوم، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، الموصل، مكتبة الزهراء، 1404ه‍ .ق.
54. معجم الوسيط، جمعي از محققان، استانبول، المكتبة الاسلاميه، للطباعة و النشر، بي‌تا.
55. المغازي، محمد بن عمر واقدي، التحقيق: مارسدن جونز، لندن، 1966م.
56. المفردات في غريب القرآن، ابوالقاسم الحسين بن محمد المعروف به راغب الاصفهاني، تحقيق: محمد خليل عيتاني، چاپ اول، مؤسسه فرهنگي آرايه، بي‌جا، 1378ه‍ .ش.
57. مناقب علي بن ابي‌طالب٧، ابوالحسن علي بن محمد الشهير به ابن ابي مغازلي، تحقيق: محمدباقر بهبودي، تهران، المكتبة الاسلاميه، 1394ه‍ .ق
58. المناقب، الموفق بن احمد بن محمد المكي الخوارزمي، تحقيق: الشيخ مالك المحمود، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، 1411 ه‍ .ق
59. المنجد، جمعي از محققان، چاپ اول، تهران، انتشارات ايران، 1374ه‍ .ق
60. منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدريه؛ تقي‌الدين ابوالعباس احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام بن عبدالله بن ابي‌القاسم بن محمد ابن تيميه الحراني الحنبلي الدمشقي تحقيق: محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمد بن سعود، چاپ اول، الإسلاميه، 1406ه‍ .ق.
61. ميزان الاعتدال، شمس‌الدين محمد بن احمد الذهبي، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل احمد عبدالموجود، دارالكتب العلميه، بيروت، 1995ه‍ .ق
62. نظم درر السمطين في فضايل المصطفي و المرتضي والبتول والسبطين، جمال‌الدين محمد بن يوسف حنفي مدني، تحقيق: محمدهادي اميني، تهران، مكتبه نينوا، بي‌تا.
63. نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار، السيد حامد لكهنوي، تحقيق: علي الحسيني الميلاني، قم، مركز تحقيق و ترجمه و نشر آلاء، 1430ه‍ .ق
64. الوافي بالوفيات، صلاح‌الدين خليل بن ابيك الصفدي، تحقيق: احمد الارناؤوط و تركي مصطفي، بيروت، دارالاحياء التراث، 1420ه‍ .ق.
 
 
 
[1]. المفردات في غريب القرآن، ص175 ماده خطب؛ ترتيب مقاييس اللغة، ص287؛ المصباح المنير، ج1، ص173؛ الرائد، ج1، ص632.
[2]. اقرب الموارد، شرطوني، ج2، ص151.
[3]. مجمل اللغة، رازي، ص217. ر.ك: المعجم الوسيط، ج12، ص243؛ المنجد، ج1، ص401.
[4]. البداية والنهايه، ابن اثير، ج7، ص359.
[5]. المعجم الكبير، طبراني، ج6، ص269.
[6]. الاستيعاب، ابن عبدالبر، ج3، ص1091.
[7]. همان، ج3، ص1099؛ نفخات الأزهار في خلاصة عبقات الانوار، ج15، ص5؛ المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص147؛ السيرة الحلبيه، ج1، ص268؛ السيرة النبويه، ج1، ص91؛ مناقب آل ابي‌طالب، ابن مغازلي، ص16.
[8]. نهج البلاغه، خطبه 91 (قاصعه).
[9]. انساب الاشراف، بلاذري، ج1، ص130.
[10]. الطبقات الكبري، ابن سعد، ج1، ص127.
[11]. انساب الاشراف، ج1، ص235؛ الطبقات الكبري، ج1، ص209.
[12]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج1، ص623.
[13]. التبيان، شيخ طوسي، ج1، ص59؛ و ج9، ص239؛ التفسير الكبير، رازي، ج15، ص155 و ج31، ص101؛ كشاف، زمخشري، ج1، ص47؛ و ج2، ص208.
[14]. المغازي، واقدي، ج1، ص30؛ السيرة الحلبي، ج2، ص144.
[15]. السير و المغازي، ابن اسحاق، ج1، ص145.
[16]. همان، ج2، صص161ـ166؛ الطبقات الكبري، ج1، صص208 ـ210.
[17]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج1، صص320 و 482؛ الطبقات الكبري، ج8، ص264؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص28.
[18]. انساب الاشراف، بلاذري، ج1، ص125.
[19]. صحيح البخاري، ج3، ص1132.
[20]. همان، ص1164.
[21]. صحيح البخاري، ج3، ص2004.
[22]. نجم: 3.
[23]. امالي، شيخ صدوق، ص165.
[24]. كشف الغمة في معرفة الائمه، اربلي، ج1 ص373.
[25]. انساب الاشراف، بلاذري، ج2، ص418.
[26]. سير اعلام النبلاء، ذهبي، ج3، ص391.
[27]. سير اعلام النبلاء، ذهبي، ج3، ص392؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير والاعلام،
ج5، ص246.
[28]. الاصابة في تمييز الصحابه، عسقلاني، ج6، ص119.
[29]. تهذيب التهذيب، ج10، ص137.
[30]. صحيح مسلم، نيشابوري، ج1، ص268.
[31]. الرد علي سير الاوزاعي، انصاري، ج1، ص25؛ الام، الشافعي، ج7، ص339.
[32]. الدر المنثور، سيوطي، ج1، ص403؛ فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، الشوكاني، ج1، ص168؛ المصنف، الصنعاني، ج6، ص111.
[33]. فتح الباري، ج9، ص329.
[34]. نهج البلاغه، خطبه91، قاصعه.
[35]. الاستيعاب في معرفة الاصحاب، ابن عبدالبر، ج4، ص1846؛ الوافي بالوفيات، صفدي، ج14، ص98.
[36]. الاصابة في تمييز الصحابه، عسقلاني، ج7، ص654.
[37]. الاصابة في تمييز الصحابه، عسقلاني، ج7، ص654.
[38]. الكامل في التاريخ، ج3، ص75.
[39]. اسد الغابه، ابن اثير، ج3، ص607.
[40]. تنزيه الانبياء، علم الهدي، ص220.
[41]. صحيح البخاري، ج3، ص1132.
[42]. همان.
[43]. همان، ص1364.
[44]. الطبقات الكبري، ج8، ص262.
[45]. همان.
[46]. الاستيعاب في معرفة الاصحاب، ج3، ص1024؛ تهذيب الكمال، ج19، ص283.
[47]. صحيح بخاري، ج4، صص210 و 219.
[48]. صحيح مسلم، ج7، ص141.
[49]. المستدرك علي الصحيحين، حاكم نيشابوري، ج3، ص153.
[50]. الآحاد و المثاني، ابن عاصم، ج5، ص363.
[51]. الذرية الطاهره، ص119.
[52]. المعجم الكبير، ج1، ص108.
[53]. ذيل تاريخ بغداد، ج2، صص140 و 141.
[54]. تاريخ مدينة دمشق، ج3، ص156.
[55]. اسد الغابه، ج5، ص522.
[56]. ميزان الاعتدال، ج2، ص492.
[57]. نظم الدرر السمطين، ص178.
[58]. مجمع الزوائد، ج9، ص203.
[59]. الاصابة في تمييز الصحابه، ج8، صص265 و 266؛ تهذيب التهذيب، ج21، ص392.
[60]. سبل الهدي و الرشاد، ج11، ص44.
[61]. منهاج السنه، ج4، ص251.
[62]. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج1، صص412 و 413.
[63]. المفردات، ص73.
[64]. محاضرة الاوائل، سكتواري، ص113.
[65]. الغدير، اميني، ج6، صص337 و 338.
[66]. تاريخ الخلفا، سيوطي، ص167.
[67]. كتاب النقض، قزويني رازي، ص587.
[68]. النباء: 40.
[69]. بحارالانوار، ج35، ص51؛ علل الشرائع، ج1، ص156.
[70]. بحارالانوار، ج35، ص51.
[71]. همان.
[72]. حيات اميرالمؤمنين، محمدصادق صدر، ص39.
[73]. سيرة النبي9، ابن اسحاق، ج2، ص434.
[74]. تاريخ طبري، ج2، صص123و 124؛ مناقب آل ابي‌طالب، ج2، ص305؛ خصائص اميرالمؤمنين، نسائي، ص57؛ دخائر العقبي، طبري، صص56 و 57.
[75]. صحيح بخاري، ج4، ص208؛ تاريخ طبري، ج2، ص124.
[76]. منهاج السنه، ج4، ص251.
[77]. السيرة النبوية، ابن هشام، ج1، صص374 و 379؛ تاريخ طبري، ج2، ص79؛ الطبقات الكبري، ج1، صص208-210.
[78]. الصحيح في سيرة النبي الاعظم9، العاملي، ج3، ص350.

کلید واژگان: