لوگو
يكشنبه 18 بهمن 1394 | 28 ربيع الثاني 1437

نمایش محتوای شبهه

تهاجم به خانه اميرالمؤمنين(عليه السلام) و سكوت آن حضرت

نويسنده در صفحه 66 از برخي علماي معاصر شيعه نقل مي‌كند كه ايشان با ضرب و شتم و تعدي به [حضرت] زهرا[٣] و سقط‌كردن جنين ايشان، مخالفند. نويسنده مي‌گويد كه اگر كسي به زن شما حمله كند و بخواهد او را بزند، آيا در خانه مي‌نشيني و مي‌گويي: «لا حول و لا قوة إلا بالله» يا به او حمله‌ور مي‌شوي؟! آيا علي بن ابي‌طالب آن مردي كه قهرمانان را مقهور مي‌كرد، اجازه مي‌دهد كه به زهرا حمله كنند؟! كدام يك از شما چنين چيزي را براي خود مي‌پسندد؟!
همچنين مي‌گويد كه چرا زهرا در را باز مي‌كند؟ اگر كسي در خانه شما را بزند، به‌ويژه اگر نيروهاي امنيتي باشند كه براي دستگيري‌ آمده باشند، آيا انسان زن خودش را جلوي در مي‌فرستد؟! آيا امام علي ترسو بوده و غيرت نداشته است؟! پيامبر به او سفارش كرده بود براي خلافت، جنگ و اختلاف به راه نيندازد، نه اينكه از زنش هم دفاع نكند.
پاسخ
مظلوميت حضرت زهرا٣در كلمات بزرگان
مسئله تعدّي به حضرت زهرا٣، ضرب و جرح و سقط جنين ايشان، از مسائلي است كه در روايات شيعه به خوبي و در روايات اهل‌سنت نيز به صورت خلاصه بيان شده است و هرگز از اهل سنت انتظار نقل جزئيات اين امور نيست. ما در جواب فقط به اشاره مي‌گوييم كه آتش زدن درِ خانه حضرت، شكستن پهلوي ايشان بر اثر ضربه و شهادت جنين او به نام محسن، در انبوه گزارش‌هاي علما از صدر اسلام تاكنون آمده است و بسياري از اين امور را برخي از علماي اهل سنت نيز اشاره كرده‌اند.
در كتاب «سليم بن قيس» (متوفاي قرن اول) مي‌خوانيم:
قنفذ ـ لعنة الله ـ فاطمه را وادار كرد كه به پشت در پناه برد و او را به داخل راند. در نتيجه پهلوي زهرا٣ شكست و فرزندش را سقط كرد و همواره بستري بود تا اينكه بر اثر همان ضربه به شهادت رسيد.[1]
كليني (متوفاي 392ه‍ .ق) به سند صحيح از امام كاظم(عليه السلام) روايت كرده است كه حضرت فاطمه(عليه السلام) «صديقه شهيده» است.[2]همچنين طبرسي= مي‌گويد:
فاطمه ميان شوهرش و مهاجمان قرار گرفت... قنفذ، زهرا٣ را وادار كرد كه به لنگه در خانه‌اش پناه برد. آن‌گاه آن را به درون هُل داد و يكي از دنده‌هاي پهلوي زهرا٣ شكست و فرزندش را سقط كرد.[3]
مسعودي مورخ مشهور (متوفاي 346ه‍ .ق) مي‌نويسد: «به خانه علي(عليه السلام) هجوم بردند و در آن را آتش زدند و وي را با زور از خانه بيرون برده و سرور زنان را با در فشار دادند، به‌گونه‌اي كه محسن را سقط كرد».[4]
شيخ مفيد۱ (متوفاي 413ه‍ .ق) نيز مي‌نويسد:
فلاني با لگد بر حضرت فاطمه زد و فرزندش را سقط كرد و آن‌گاه به حضرت سيلي زد و حضرت صادق(عليه السلام) فرمود: گويا مي‌بينم گوشواره حضرت را كه متلاشي شده است.[5]
«نظّام» از علماي اهل سنت مي‌گويد:
خليفه دوم در روز بيعت بر شكم فاطمه زد، به‌‌گونه‌اي كه محسن را سقط كرد. او فرياد مي‌زد كه خانه را با هر كه در آن است آتش زنيد و در خانه كسي نبود، جز علي، فاطمه، حسن و حسين.[6]
ذهبي و ابن حجر از علماي اهل سنت مي‌گويند: «خليفه دوم با لگد بر فاطمه زد به‌گونه‌اي كه محسن را سقط كرد».[7]
هرچند صلاح جامعه مسلمانان نيست كه در وضعيت كنوني به اين‌گونه مسائل دامن زده شود، ولي انكار حقايق و تحريف آن نيز كار نادرستي است كه بايد با آن مقابله شود. دانشمندان شيعه به ويژه در اين اواخر، به اثبات اين موضوع و پاسخ به شبهات آن به طور مفصل پرداخته‌اند؛ از جمله: علامه معاصر «سيد جعفر مرتضي عاملي» در كتاب «مأساة الزهراء٣» و «عبدالزهرا مهدي» در كتاب «الهجوم علي بيت فاطمه٣».
علت سكوت اميرالمؤمنين(عليه السلام)
علت سكوت آن بود كه ورود اميرالمؤمنين در آن درگيري، مدينه را به آشوب مي‌كشاند و اين آرزوي منافقان بود تا با ايجاد اغتشاش در آن اوضاع سخت كه بسياري در فكر نابود كردن اسلام بودند، به اهدافشان برسند. حضرت امير(عليه السلام) خود مي‌فرمايد: «به خدا سوگند! اگر ترس از تفرقه مسلمانان، بازگشت كُفر و از بين رفتن دين نبود ما روش ديگري مي‌داشتيم».[8]
نكته بسيار مهم آن است كه اين اقدام صديقه طاهره بهترين عامل رسوايي آنان و باعث بطلان مكتب و توطئه‌شان گرديد، به‌گونه‌اي كه نهايت جنايت و سنگدلي و بي‌اعتقادي آنها را به پيامبر و خاندان ايشان و علاقه شديد آنها را به رياست و دنياطلبي مي‌رساند. چرا اين مسئله را يك تدبير حكيمانه از جانب اميرالمؤمنين(عليه السلام) و صديقه طاهره٣ ندانيم كه به فرمان خداوند انجام شده است تا صديقه طاهره در راه دفاع از ولايت، مصدوم و سرانجام شهيد شود، مخفيانه به خاك سپرده شده و قبر مطهرش نيز پنهان بماند تا اين لكه ننگ براي هميشه آنها را رسوا كند؛ همچنان‌كه آنها را رسوا كرده است و اين در كتب اهل سنت به خوبي بيان شده است. شايد به همين سبب بود كه سيدالشهدا(عليه السلام) با آنكه از شهادت خويش آگاه بود، زنان و كودكان را همراه خود آورد و در جواب اعتراض «محمد ‌بن‌ حنفيه» فرمود: «خدا مي‌خواهد اينها را اسير ببيند».[9]
آيا جز اين است كه حكمت الهي در رسوا كردن ظالمان از طريق جنايات خودشان است؟!
گذشته از همه اين امور، آيا احتمال ندارد كه صديقه طاهره داوطلبانه اين كار را كرده باشد؟! زيرا وقتي حضرت، اوضاع را نامناسب مي‌داند و حضور اميرالمؤمنين(عليه السلام) را نه تنها غير لازم، بلكه سبب تحريك دشمنان مي‌بيند خود داوطلبانه به پشت در مي‌آيد تا شايد آنان با شنيدن صداي وي و احساس حضور وي در پشت در از هجوم منصرف شوند؛ زيرا او از طرفي، زن است و در اسلام و جاهليت حمله به زنان شرم‌آور بوده و از طرفي دختر پيامبر(صلي الله عليه و آله) است و مردم، بارها شاهد آن‌همه احترام رسول الله(صلي الله عليه و آله) به وي بودند و اكنون نيز در عزاي پدر به سر مي‌برد. در نتيجه خود به پشت در آمد و فرمود: «آيا مي‌خواهي خانه مرا آتش بزني؟! چرا ما را در عزاي پدرم رها نمي‌كني؟!» و ازاين‌رو بار اول، مهاجمان به جز قنفذ برگشتند.[10]
انجام دادن اين تدبير حكيمانه از دو حالت خارج نبود: يا آنها برمي‌گشتند كه باعث حفظ حريم خاندان پيامبر مي‌شد يا برنمي‌گشتند و هجوم مي‌بردند كه سبب رسوايي آنها و عقيم ماندن اهدافشان مي‌شد. آيا اين تدبير حكيمانه جاي اعتراض دارد؟!
بنابراين، پرسش اعتراض گونه نويسنده برخاسته از يك نگاه سطحي است. اگر پاسخ حضرت فاطمه در رسوا كردن مهاجمان به ظاهر دين‌دار تأثير به سزايي دارد، چرا حضرتش اقدام نكند؟! مگر صديقه طاهره نبود كه در مسجد پيامبر(صلي الله عليه و آله) با اعتراض بر ابوبكر در جمع مهاجر و انصار آن خطبه كوبنده را ايراد كرد؟! ولي از علي(عليه السلام) در آن موقعيت، چنين پاسخي سراغ نداريم. آري، اگر همسر كسي شرايطي دارد كه مي‌تواند در افشاي منافقان از اقدام شوهرش مؤثرتر باشد، بايد اقدام كند.
مقايسه حضرت امير(عليه السلام) و صديقه طاهره با افراد عادي شايستة يك محقق هوشيار نيست! آن دو بزرگوار از عاقل‌ترين و هوشيارترين افراد روزگارانند و بزرگ‌ترين هدف‌شان حفظ دين اسلام از آسيب منافقان است؛ ولي در افراد معمولي مسائل عاطفي و احساسي، آنها را به هيجان مي‌آورد و از اهداف دور مي‌كند.
از همين‌جا معلوم مي‌شود كه مسئله، مسئله غيرت يا شجاعت نيست، بلكه مسئله وظيفه و عقل است كه هر مؤمن حكيمي بايد در شرايط سخت به دستور الهي پاي‌بند باشد؛ هرچند مخالف خواسته‌هاي احساسي و عاطفي او باشد.
اينجا جاي غيرت و شجاعت نيست؛ جاي صبر و تحمل است تا خون بر شمشير پيروز شود و دشمنان با جنايات خود، خويش را رسوا كنند.
سكوت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در آن شرايط حساس كه انسان‌هاي ديگر را به هيجان و اقدام شتاب‌زده وادار مي‌كند، بزرگ‌ترين دليل بر ايمان و شجاعت اوست. ازاين‌رو مي‌فرمود: «پس صبر كردم در‌حالي‌كه در گويا خار چشم و استخوان در گلوي من مانده بود و با ديدگان خود مي‌نگريستم كه ميراث مرا به غارت مي‌برند».[11]
از قرائن مشخص مي‌شود كه تهاجم، غير منتظره بوده است و اهل خانه، احتمال اين عمل ناجوانمردانه را نمي‌دادند؛ به همين سبب است كه حتي فرصت پوشش كامل به حضرت فاطمه٣ را ندادند[12]و مهاجمان ميان علي(عليه السلام) و شمشير مانع شدند و عده زيادي بر سر او ريختند قبل از آنكه او شمشير را بردارد.[13]خود حضرت امير(عليه السلام) فرمود: «به خدا قسم! اگر شمشيرم در دستم بود مي‌دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمي‌يابيد».[14]با اين حال، حضرت امير(عليه السلام) با همان دست خالي نيز به دفاع پرداخت و گريبان آن مرد را گرفت و بر زمين كوبيد و خواست او را بكشد كه به ياد وصيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) افتاد و فرمود: «سوگند به آنكه محمد(صلي الله عليه و آله) را به پيامبري مبعوث كرد، اگر نبود تقدير الهي و عهدي كه پيامبر با من نموده است، مي‌دانستي كه تو نمي‌تواني به خانه من داخل شوي».[15]
اين وصيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) همان است كه معترض ]نويسنده كتاب[ نيز به آن اقرار كرده است و گفته است: «برادر اميرالمؤمنين (رسول الله(صلي الله عليه و آله)) او را ملزم كرده بود تا از زور و شمشير در امر خلافت استفاده نكند».
مأمور به صبر حتي در دفاع از حضرت فاطمه٣
اينكه نويسنده مي‌گويد: «علي(عليه السلام) مأمور بود در مورد خلافت، جنگ به راه نيندازد، نه اينكه از همسرش دفاع نكند» صحيح نيست؛ زيرا در آن شرايط، دفاع از همسرش با جنگ تفاوتي نداشت؛ زيرا مهاجمان براي گرفتن بيعت آمده بودند و همسرش نيز مانع آنها شده بود و دفاع مسلحانه اميرالمؤمنين، خواه ناخواه جنگ را به راه مي‌انداخت. در برخي روايات نيز تصريح شده است كه حضرت امير(عليه السلام) مكلف بود كه حتي در دفاع از همسرش هم اقدام تندي نكند. اين حديث را مرحوم كليني۱ روايت كرده است كه خلاصه مضمون آن اين است كه امام صادق(عليه السلام) مي‌فرمايد:
جبرئيل امر وصيت را از جانب خداوند به صورت نوشته‌اي به همراه امنايي از ملائكه نازل كرد و گفت تا رسول الله(صلي الله عليه و آله) اتاق را خلوت كند و جز علي و فاطمه كسي نماند. جبرئيل گفت: «خداوند به شما سلام مي‌رساند و مي‌گويد كه اين نوشته، عهد من است به تو كه بر تو گواهم و ملائكه را هم گواه گرفته‌ام بر تو...». در اين هنگام بدن پيامبر(صلي الله عليه و آله) لرزيد... و نوشته را گرفت. جبرئيل به پيامبر(صلي الله عليه و آله) گفت: «آن را به اميرالمؤمنين بده و براي او بخوان». حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) حرف به حرف آن را خواند و فرمود: «يا علي! اين عهد پروردگار به من و امانت اوست كه رساندم و ادا كردم». علي(عليه السلام) عرض كرد: «من نيز گواهم و گوش، چشم، گوشت و خونم براي شما گواهي مي‌دهد». جبرئيل گفت: «من نيز با شما دو نفر گواهم». پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: «يا علي! آيا وصيت مرا گرفتي و آگاه شدي و براي خداوند و من، ضمانت كردي كه به مضمون آن عمل كني»؟ حضرت علي(عليه السلام) عرض كرد: «آري، پدر و مادرم به فدايت. تعهد دادم و بر خداوند است كمك به من و توفيق انجام دادن آن». سپس پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: «مي‌خواهم شاهد بگيرم بر تو كه حتماً به آن عمل مي‌كني». حضرت علي(عليه السلام) عرض كرد: «قبول دارم». پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: «جبرئيل و ميكائيل الآن ميان من و تو هستند. اينان حاضرند و همراه اينها ملائكه مقرب الهي هستند كه آنها را بر تو گواه مي‌گيرم». حضرت علي(عليه السلام) عرض كرد: «باشد. گواهي دهند».
سپس حضرت صادق(عليه السلام) فرمود كه از جمله اموري كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) به فرمان خداوند بر حضرت علي(عليه السلام) شرط كرد اين بود:
دوستي كن با دوستان خدا و رسولش. دشمن باش با دشمنان خدا و رسولش و از آنها بيزار باش و براي از بين رفتن حق خودت، غصب خمس و هتك حرمتت صبر كن! حضرت امير(عليه السلام) عرض كرد: «چشم يا رسول الله»! سپس حضرت امير(عليه السلام) افزود: «به خدايي كه دانه را شكافت و مردم را آفريد، شنيدم كه جبرئيل به پيامبر(صلي الله عليه و آله) گفت كه يا محمد! علي را آگاه كن كه حرمتت هتك مي‌شود و آن حرمت خدا و حرمت رسول خداست و صبر كن بر رنگين شدن محاسنت با خون تازه سَرَت». حضرت امير(عليه السلام) مي‌فرمايد: «چون [عمق] سخن را از جبرئيل امين فهميدم به صورت بر زمين افتادم و گفتم: قبول كردم و راضي شدم، هر چند حرمتم هتك شود و سنت‌ها معطل ماند...».[16]
همان‌گونه كه در اين حديث آمده است، حضرت علي(عليه السلام) مأمور بود براي حفظ اسلام، امتحان مردم و افشاي منافقان به هر آنچه پيش آيد صبر كند، حتي در مورد جنايات بر همسرش كه حرمت خداست.
 
[1]‌. كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص 588.
[2]‌. كافي، ج 1، ص 458.
[3]‌. الاحتجاج، طبرسي، ج 1، ص 12.
[4]‌. اثباة الوصية، مسعودي، ص 143.
[5]‌. الاختصاص، مفيد، ص 180.
[6]‌. الملل و النحل، شهرستاني، ج 1، ص 84؛ بحارالانوار، ج 28، ص‌271.
[7]. ميزان الاعتدال، ذهبي، ج 1، ص 139؛ لسان الميزان، ابن حجر، ج 1، ص 268.
[8]. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 307؛ الارشاد، ج 1، ص 245.
[9]‌. نفس المهموم، ص 101.
[10]‌. كتاب سليم بن قيس، ص 584.
[11]‌. نهج البلاغه، خطبه سوم.
[12]‌. كتاب سليم بن قيس، ص 587.
[13]‌. همان، ص 586.
[14]‌. همان، ص 588.
[15]‌. همان، ص 586.
[16]‌. اصول كافي، ج 1، ص 281؛ بحارالانوار، ج 22، ص 479.

کلید واژگان: